خرید بک لینک
حیفه که ننویسم از این روزا و هفته های آخر سال.. اتفاقای زیادی افتاده که اینجا ثبت نشده ن و اتفاقای بیشتری هست که هنوز اتفاق نیافتاده. پس بهتره یه مروری کنم از فردای 11 دی بعد از آخرین پستم تا همین الان که سه شنبه 10 اسفند ساعت 15 و 15 دقیقه.

اول اینکه بالاخره هم گوشیمو عوض کردم و هم دوربین خریدم. این دو تا از واجب ترین کارهایی بود که باید انجام میدادم و خداروشکر انجام شد.

تجربه های جدیدی داشتیم که باحال بود.

عجیب ترین تجربه ی امسال یه د ر. ا .گ گیاهی بود که واقعا چیز عجیب و تاثیر گذاری بود. نمیدونم روندمون از نظر بقیه چجوریه ولی ما ازش راضی ایم. به یه عقلی رسیدیم بعد یه سری کارارو انجام دادیم. شاید بعضیا فکر کنن که خب نه تو باید تو 22 3 سالگی اینکارارو بکنی و حالا که 26 سالته بشینی سر جات ولی من زمانی که باید درس خوندم و کار کردم و تلاش کردم به یه ثبات و استقلالی برسم و حالا الان میخوام که تجربه کنم. خلاصه که قرار بود ما راهی شمال بشیم به کراش گفته بودم و گفته بود کار داره و نمیتونه بیاد . این شد که من و شقی و ینام راه افتادیم به سمت شمال تا برسیم به رفقای نام. خب تا آبعلی بیشتر نتونستیم بریم ازشدت برف و کولاک و بوران! رسما نمیتونستیم کاری کنیم. برنامه رو چرخوندیم سمت دماوند و ویلای بنام و بچه ها باز خواستن که کراش باشه و من که دیگه نمیخواستم دوباره ازش بخوام به بنام گفتم خودش باهاش تماس بگیره. خلاصه برگشتیم تهران و کارارو کردیم و کراش و خواهرشو و دوس پسرشم راهی شدن. تو راه موندیم! گیر کردیم تو برف این موضوع مال همون هفته ای که آدما تو ر.وده.ن و فی.روز.کوه گیر افتادن و حتی مردن! یکی از ترسناکترین شبا بود. ماشین تو برف گیر کرده بود و ما هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم و انقدر سرد بود که کسی هم بهمون کمک نمی کرد و وقتی کمک می کردن میدیدن نمیشه می رفتن. 12 ساعت طول کشید رسیدنمون به دماوند و از شدت بادهای وحشتناک من به سکته رسیده بودم. نکته ی تلخش؟ کراش اینا اصن نرسیدن اون شب! پل ی س را ه برشون گردونده بود. خب باید بتونین تصور کنین حال ِ منو دیگه :) اماااا کراش ِ قصه ی ما چون قشنگ تر از این صبتاس 7 صب راه افتاد خودش اومد سمت ما! و بعله قسمت خیلی مهمه! این شد که ما تجربه ی باحالمونو چارتایی داشتیم و سی شد لیدر گروه :) جدن دوس دارم ثبت مشاهدات کنم اما خب کار ِ راحتی نیست به هیچ عنوان . وضوح و رزولوشن تصاویر..همفکریهای جمعی و احساسات و بصر و لامسه و غیره! اون روز من اونجا خیلی چیزا راجع به خودم و زندگیم فهمیدم . اصلا الانی که وایسادم بی تاثیر از اون تری/پ نیست. حدود 6 ساعت طول کشید. فردای اون روز بدترین بود! فاز بد و سخت و سنگینی داشت. اما بهرحال زندگی رو بیشتر فهموند به هممون.

در کنارش ما یه سری دمو از ف و ل م و ن پ ا ر ت ی هم در اطراف تهران داشتیم که بسیار خوش گذشت به ما!

یه سفر رفتم شمال و تنها برگشتم که اون هم باز تجربه ی جالبی بود و باعث شد به ترسم غلبه کنم. گاها دوس دارم بدونم چقدر قوی ام یا چقدر نترسم! بعد اگه از پسش بر بیام خوشال میشم خیلی :) اون شب هم خیلی حالم خوب بود وقتی نتیجه جالب بود. از کل مسیر فیلم گرفتم ولی خب نشستم به تدوینش و البته نور خوبی هم نداره بالاخره.

شقا هم بالاخره اومد واحد فروش و دیگه با همیم. البته هر کدوم متریال جدایی می فروشیم.

البته حادثه ی تلخ هم داشتیم که داستان پ ل ا س ک و بود که حالمونو چقدر داغون کرد.

این مدت یکمی هم استخر رفتن رو هم داشتم که زود قطع شد چون بودجه ای که به ورزش اختصاص داده بودم دیگه خیلی زیاد می شد :) باشگاهمو ولی مرتب رفتم + ماساژ و کلی سایز کم کردن :)

یه روزی از اون پارت.یا هم تو برف بدی گیر کردیم و اونجا بود که ملت به رانندگیم سجده کردن :) والا بنویسم 10 سال دیگه بخونم به خودم افتخار کنم :)))

راستی سو اومد با دوستاش تهران و خب تجدید دیدار شد اما جاست ازِ فرند :) دوستای باحالتر از خودش بهم کلی مطالب مفید و آموزنده از تری.پ کردن یاد گرفتم :دی و بهرحال تایم اوکی بود.

و و و تولد قشنگ مادرم بود که به بهترین شکل و حالت برگزار شد و کلییی خوشال شد :) 50 سالشه الان دیگه عزیز دل.

دیگه اینکه خرید کردم و وی رو دیدم و حرکتای قشنگی تو کار زدمو و سفر ِ چی. ن رو از آن ِ خودم کردم برای سال بعد و بهترین فروشنده ی 2016 شدمو :) دزد این وسط مسطا باز به ماشینم زد و هیچی نبردو یه آدمی اومد تو زندگیم که همون پلن ِ ولنتاینمو که از چند ماه قبل چیده بودمو اجرا کرد و واقعیت ؟ من فهمیدم نمی تونم. دلم جای دیگه س و مهم تر از همه من واقعن آمادگی یه رابطه ی جدی ِ دو نفره رو ندارم و اینه که همین روزا تمومش کردم. درست قبل از تولدم :) وقتی فهمیدم که نمیشه که 5 شنبه تا عصر جمعه پیشش بودم و بعدش فقط و فقط دلم میخواس سیو ببینم! و اون شب باز هم برای ما تاریخچه ی کوچولومون تکرار شد و ما بودیم و شمش.ک و مستیو حرفای ته دلی تو ماشین تا 5 صب و ساز و ...

برک آپم از اون رابطه ی دو سه هفته ای خیلی خنده دار بود..واقعیت اینکه من خواستم تلگرامی! تموم کنم که بی نام! ( اسمی که پرس روش گذاشته) خواست که دیدار خدافظی داشته باشیم. رفتم پیشش باهم دیگه حرف زدیم گفتیم خندیدیم بغلم کرده و کلی حرفای قشنگ بم زده و خوابی.دیم . برام شام درست کرده و خوردیم و خدافظ! ازش قول گرفتم راجعبم فکر بد نکنه و بدونه من فقط خیلی ک...س.خ/لم و اینه دیتیلز روابط بین خودمون بمونه. قرار شد رفیق بمونیم :)

میدونین چیه رفقا؟ همونیه که به سی گفتم! کیفیت! فقط و فقط کیفیت. وقتی که 2 ساعت میتونه 3 ماه انرژی داشته باشه چرا آدم settle کنه تو زندگی؟ نه اصلا!

برچسب: نویسنده: بهار محمدی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 13:43

صفحه بندی