یه فایل موزیک از ته مه های لپ تاپ داره پلی میشه و میخوام شروع کنم از این سه هفته نوشتن :)
خیلی ربط داره این پست به پست قبل...سه هفته پیش نوشتم اولین آخرین هفته ای که no crush involved..سه هفته :) این آخرین هفته؟ crush was fully involved. می نویسم ازش...
تو این سه هفته چه اتفاقایی افتاد؟ نومبر شروع شد و من حاللم خووب بود.. من از دو تا شنبه قبل منتظر ِ یه چیز فوق العاده م...نمیخوام بگم با این آخر هفته دیگه منتظر نیستم..بهم الهام شده که شروع هر هفته با خودم فکر کنم قراره یه اتفاق هیجان انگیز که زندگی ِ منو عوض کنه بیفته...خیلی کیف میده این وایب دادنا به خودم...
تو این مدت یه قرار بدجور داشتیم با یکی از مشتریا سر ِ یه مشکلی که بعد طرف کاملن سایکوئه..حالا آخرای کاره و امیدوارم ختم به خیر شه تا منم بتونم حقوقمو بگیرم..واقعن یوقتا به خودم می گم بچه تو چرا همه کارات ریسکیه؟ چرا حتی می ری سراغ شغلی که حقوقشم مشخص نیس و همه چیت رو هواس و البته که بالاتر از حقوق هر کسیه :) من باید یه ماه پیش میگرفتم پولمو و هنوز ؟ نپ! امیدوارم این هفته اوکی شه.
تعداد دورهمیا و دیدن دوستام تو این مدت خووب بود...بجز سارا بقیه رو دیدم تقریبن..یه شب با های اسکول گرلز بودم ... که اولین بار بود تقریبن که برنامه ی ال ک لی می زاشتم باهاشون و خوش گذشت..یه آخر هفته ای هم رودهن کوبیدیم. شبی بود که نوبته تگر ِ شقی بود و شت اون شب از عالی ترینا بود. وارد که شدم پرده رو زدم یه مشت چت دیدم و همونجا انقد خندیییدم.عاقل تر شدم ... شایدم حواس جمع تر یا شاید بهترین کلمه براش با تجربه تر شدنه..حواسم هس که اگه قراره رفیقم بپاشه من بگذرم از پیکِ آخرم..آخر اون شب؟ ساعت دو و نیم من هوس بستنی کرده بودم و یاپ تو محله ی ما یه سوپر مارکت برای late hourهست.. مست اومدیم خونه ی ما :)) مامانم که میدید من خیار آبلیمو درس کردم دادم دست شقی بش می گف خب یه ذره کمتر بخور :))))))
یه شبی با رفیق ِ باحالِ جدیدم هیو برنامه کردیم..افتاده بودیم گیرِ یه 75ای ل ز نما :))) اون شب 12 زدیم بیرون از اون مجلس و واسه خودم کلی چرخیدیم و پنچر شدیم و خاطره ساختییم :)))
صبش؟ آن تایم سر ِ جلسه بودم شرکت مشتری :) می گم که یه چیزایی بلد شدم :دی
میس آبسولوت رو دیدم فاینالی :)
با مدیرم دعوام شد چون حقوقمو بلاک کرده بود و زده بودم زیر میز که فلان کارو گیو آپ می کنم. اولین بار بود که اینجوری وایساده بودم تو روش و لازم بود :)
پرسو دیدم..کلییی خوردیم..کلیی جاهای هیجان انگیز باهم رفتیم..کلی خوش گذروندیم...دیدن ِ پرس جذابیتش هر دفعه برام بیشتر میشه! نمیدونم چرا! تنها کسی مه حاظرم از برنامه ی پنچ شنبه شبم بزنم برم ببینمشه! بی تعارف. ملت عشثشو دارم یواش یواش می خونم و کیف می کنم.
پرس؟ اولین کسیه که تو خوشالیام و بگاییام بش زنگ می زنم.اولین نفر خیلیه ها! جای شقی بودن تو خیلی لحظه ها خیلیه! بیشتر از شقی دونستن حتی!
دیگه؟ رفتیم با شقی کل مایحتاج ِ سالم برای غذا خوردنمونو خریدیم و باشگاه بکوب ثبت نام کردیم و بکوب شروع کردیم یه هفته ای هست..من واسه خودم اولش تقلب نزاشتم اما می خوام آخر هفته ها رو شل بگیرم..با پرس باشم اوکیه..جمعه ها هم به خودم سخت نمی گیرم..
بعد کافه نرفته بودم از بعد از افتتاحیه...میخواستم یه شبی برم تنها بی حاشیه..اون شب که بارون ِ وحشتناکی اومد بعد از باشگاه یه کاکتوس سبز با روبان نارنجی گرفتم و بعد از اینکه مطمئن شدم کسی اونجا نیس رفتم..کلی موندم...کلی کافی و کوکی فروختم...بعدش؟فهمیدم کراش داره میاد... صدای تاپ تاپ قلبمو می شنیدم باز بعد از مدتها و نه در اثر ورزش کردن :دی وقتی اومد ولی کول ترین بودم..مهم نبود ساعت چنده و چقدر سرده وایساده بودم پیشش و هر چی خودمو دورتر می کردم خودشو نزدیکتر می کرد...وقت اومدن بغلم کرد و گف دلم برات خیلی تنگ شده بود...وقت رفتن بازم گف پریسا من خیلی دلم برات تنگ شده بود..من؟ می خندیدم...من خوشال بودم با همون شب..چه می دونستم لرد داره میچینه شب ِ قشنگتریو و این فقط پیش در آمده..
چارشنبه؟ پول تایم بود..با هیو و چند تای دیگه استخر و جکوزی و سونا..بدنم باز شده بود قشنگ..چقدر آب حالمو خوب کرد..چقدر نترسیدم و پریدم تو آب..چقدر لش کردم تو بخار...از خدا باید تشکر کنم واسه همه ی عشق و حالایی که یاد گرفتم داشته باشم..
شب چارشنبه اما به گایی داشتیم..شقی... وای.. بی خیال...نمیخواد بنویسم..اما به چشم خودم دیدم چجوری تو یک آن همه چی پرید و مثه مرغ سر کنده دور خونه شون می چرخیدم..
خب تقریبا فهمیده بودم خبری از ویکند ِ خاصی نیس.. شقی که قرنتینه س .. هیو با عینه...خوابیدم برا خودم وقتی دیدم ازش دو ساعت پیشش میسد کال داشتم از خودم بدم اومده بود..زنگ زدم و ساعت 11 شب پیشش بودم...فیلم دیدیم.. بعد؟ نیکو . لا س جارا رو پلی کردم..یه شیکر دستم ریتم دست ِ اون.. زدیم و زدیم و زدیم...
ریتم دست ِ اون..تن ِ من دست اون..
از 1 تا6؟ چمون بود؟ چرا؟ چرا انقد رفتیم و رفتیم و رفتیم..چرا انقد موزیک؟ چرا انقد ریتم؟ چرا انقد نه نگفتیم به هم؟ چرا انقد برام حرف زد؟
خب نه :) نمیتونم بنویسمش! جدن نمیتونم..تموم می کنم همینجا این پستو..شاید بعدن رمزی..شاید...
فقط بهتون بگم بچه شیر کنار تخت تو کیفم داشت مارو نگاه می کرد..
فقط بگم بچه شیر خیس بود..
فقط بگم که سوییت نومبر بود!
برچسب:
نویسنده: بهار محمدی