الان رفتیم یکمکی پست قبلیم رو خوندم. خب خیلی بهترم از اون پست...حالم رو میگم. هنوز در مرحله ی گذار/گذر هستم. اما روزها لذت بخش هستند کماکان.
از اتفاقات این چند هفته بخوام بگم.
مهمونی شرکتیمون که خیلی خوب بود..جدیدن ها بیشتر علاقه مند افتر ها هستم تا خود ِ مهمونی..افترها برام جالبترن. افترش رو خونه ی همکارم ال گذورندیم و دقیقا 24 ساعت برنامه بود. از 6 بعد از ظهر پنج شمبه که از خونه زدم بیرون تا 6 بعد از ظهره جمعه. خوش گذشت. بعد از اون بهونه ای شد که یک بار دیگه هم اونجا دورِ هم جمع بشیم و اون هم خوب بود.
ه هم خونه ش یک دور ِ همی گرفت که خیلی خوش گذشت.اینطور بود که میخواست یک سری آدم دورِ هم جمع کنه که خب پسند ِ من نبودن و تونستم نظرش رو عوض کنم تا دارو دسته ی خودمون اینکلودینگ مای کراش رو داشته باشیم. که حالا بیشتر از این در بندِ دیگه ای توضیح میدم.
یکی دو ورِ دیگه هم رفتیم و باشگاه رو به کل فراموش کردیم که ان شا الله امروز استارتش رو بزنیم.
پرس رو دیدم...( وای خدایا هرچی می خوام تعریف کنم توش کراش داره و اون خودش یه بخش جدا داره و بخشا رو قاطی می کنه اینجوری با بودنش :)) )
یه روزی یه قرارِ بیشتر بیزینسی با پرس داشتیم..که خوب بود. و همین پنج شنبه ای هم باز باهم بودیم که مثل همیشه عالی بود..به سطح خاصی از صمیمیت رسیدیم که به نظرم خواهرانه س! رفتیم قشنگترین چلو کباب ممکن رو خوردیم و قشنگترین کادوهای دنیا رو هم خریدیم.
پرس؟ نمیدونم حکمتش چیه...پرس هممه چیو میدونه... قد ِ خودم می دونه...بعد یکیو دارم که قد ِ خودم می دونه اما خودم نیستم. روبه رومه و میتونه یه سری چیزا رو ببینه و بهم بگه... وجودش آروم کننده س..وقتی درمونده میشم و منو دلداری میده و من فک می کنم فقط داره دلداریم میده اما بعد می بینم چه همه راس می گفته بم...
بهش گفته بودم برام قوطی بخره..نه که خودم نتونم اما دلم میخواس اون اینکارو انجام بده..بعد میبینم همه ی جعبه هامو پر شده برام اورده.قشنگ شده. پرس خیلی خووبه..پرس دورو نیس..اگه خووبه باهات خووبه بات اگه حال نمی کنه بات حال نمی کنه بات . صادقه . فیلم نداره. اینش قشنگه.خلاصه که رفقا، رفیقی دارم که برام گل نرگس می خره..حواسش به بی پولیام هس و اونیه که در لحظه دقیقا در همون لحظه ی شادی یا غمم میتونم بش زنگ بزنم.
وضعیت کاری؟ خب وضعیت رفت و آمدم رو خیلی بهتر کردم و دوباره رو دور ِ درستی افتادم. من تارگتم رو زدم اما خب تامین کننده نتونست حمل کنه و من ؟ هیچی دیگه صحبتامون با مدیرم کردم. و نمره ی 104 از 100 گرفتم حتی :) خلاصه everything goes well at work.
راسی برادره پاترول خرید :) خوشم میاد ازش..از طرز فکرش و جوری که جلو میره. خب بی غلط و اشتباه نیس و توقعی هم نمیره از یه پسره 21 ساله. اما در حد خودش عالیه به نظرم..ویژن و میژن داره تو ذهنش و نگاهش درسته..
بعد تو این چند هفته ای یکی ام بود که هی بود هی گفتیم نباش هی بود دیگه چارشمبه بش گفتم آقا من خیانت می کنم بت برو! فک کنم دیگه راضی شد بره. آدم ِ خوبی بود ولی خب..رایت تایم رایت پلیس ایشو!
کراشم؟ خب از کجاش بگم؟ مومنت های زیادی ازش دارم تو این دوران...
مثه اون شب/صبی که زنگ زد بهم تا باهم نفس بکشیم؟ که دو ساعت تلفن تو دستمون بود؟ که اخرش من نفهمیدم کی خوابم برد؟ چرا نخواستم ببینمش اون شب؟ چرا لج می کنم گاهی با خودمو همه چی...چقدر حرف زدیم اون شب..چقدر عجیب بود اون شب..
یا از روزی که با پرس مجبور شدم برم کافه ای که واسه اولین بار اونجا دیده بودمش؟ خب دلم نمیخواس برم.جدن اگه بخاطر ِکارِ پرستو نبود نمی رفتم.اما رفتم و به محض اینکه با اون پلیورِ خنگش از پشت دیدمش کافه چرخید تو سرم..چقدر آروم شده بود..چقدر خوب بود دیدنِ یهو عکیش..
یا از اون روزی که با دادشه رفتیم اون خیابون پیش کافه و تا منو دید یه همون قمقمهه رو داد دستم و گف بزن و حواسش بود به تلخیش گف بیا این آبمیوه رو بخور گریه نداره که...
یا از اون شب خونه ی هی؟ که تا صب بیدار بودیم و بود و باهم ساز زدیم و وقتی تنهایی خوابیدم دیدم یکی بغلم کرده..یه خواب ِ پر از بغل..
یا از همین اتفاق ِ قشنگ آخرمون؟ نمایشگاه ... نمیدونستم باید براش چی بخرم تو ذهنم؟ گیاه..با پرس راهی شدیم قرار بود شات بخره واسه سالگردشون..یدونه کله شیر دیدم و گفتم خودشه..دوتا دونه شات با کله ی شیر...روز افتتاحیه دعوتم کرده بود.. گفته بود 5 بیا ..اما 6 و نیم رسیدم.. بهش تکست داده بودم که "yechiam has ke bayad bet bedam. aha age tonesti bepichoni do min biai biroon ke ali mishe" نشده بود..نه اون تونسته بود بپیچه و نه فضا اجازه داده بود بهم کاری کنم. لجم گرفته بود خیلی زیاد.غصه م از این بود که بابا لعنتی تو یه کادو هم راحت نمیتونی بش بدی..اون شب هیچ الکل و دراگی روم اثر نکرد! هرچی خوردم هیچی به هیچی...راهی ِ خونه شدم و کادو رو مثه آیینه دق گذاشتم جلوم..با لب و لوچه هایی آویزون..با خودم گفتم لابد پرستو راس میگه دیگه..یه جا تو یه موقعیت بهتر..فرداش بود که بعد از شوتینگمون ام گف بریم منم ببینم کار بچه هارو..کادو رو گذاشتم تو کیفم..تا رسیدیدم اومد سمتم و گفتم بریم یه دیقه بیرون؟ رفتیم تو حیاط..وایساد رو به روم..از تو کیفم اوردم بیرون و تو نگاه ش برق زدنو دیدم. رفتیم نشستیم رو نیمکت ... من هیچکیو جز اون که نمی دیدم که..بش گفته بودم خیلی وقت بود میخواسم برات یه چیزی بگیرم اما نمایشگاه بهونه ی خوبی بود و واقعن این چیزی که دارم بهت می دم رو فکرشم نمی کردم و خودش اومد که برات باشه..بازش کرد و سکووووت...خیلی یواش شیر رو کشید بیرون..ساکت بود همش...ذوق داشتنشو می فمیدم..بغلم کرد..بش گفتم یکیش مال ِ منه ..گف مال تو ولی بت نمیدم..جفتش باید پیش خودم باشه...با دستش کوبید روی قلبش..بهم گف merci beaucoup...رفتیم بالا....بعدش دیگه فقط نگاه هاشو میدیدم..حالمون خوب تر شده بود...
بگذریم حاجی... :)
تا ببینیم چرخ گردون چی میخواد برامون...
دیگه؟
همین اصن.
برچسب:
نویسنده: بهار محمدی