خرید بک لینک
دیر زمانیه که می خوام بنویسم اما خب نشده بود...متهم دریف ِ اول این ثبت نشدنا چنله! من که میدونم به تل گرام هیچ اعتباری نیس و بعدنا اگه واسه چنلم ات فاقی بیفته چقدرررر غصه می خورم. بهرحال سعی می کنم ثبت کنم همه ی خاطره هامو اینجا... بعد من چجوری پارسال می تونستم سه ماه اینجا ننویسم! سه مااه خیلی حرفه ها! بگذریم...

آخه انقد پست ِ قبلی خوشمزه س که دلم نمیاد روش چیزی بنویسم که :) :))))

خب بعد از اون آخرهفته ی مجیکال! تولده داداشه رو داشتیم...خب دوس دخترش سورپرایزش کرده بود و کلی خوشحال بودن..آخر شب ِ تولدش؟ یه نصفه باتل داشتیم و رفتیم کوهسار...اونجا برای اولین بار جلوی هم سی گار کشیدیم! خب ما خواهر و برادرِ پایه ی همی هستیم و اون شب خوشحال بودم که کنار ِ خودشو و دوستاش جا داره برام و باهام بهش خوش می گذره...

فردا شب تولد ِ ب بود... همه جمع بودیم. خوش گذشت...دو ساعت قبلترش حرف شمال رو هیو زده بود و منی که تو تردید بودم که خب خود ِ کراش بم نگفته که ! برم ؟ نرم ؟ پرس به موقع انرژیشو برام فرستاد.

پنج شنبه ظهر تو ماشین به سوی رشت بودیم... رشت که نه یکی از روستاهاش..بچه ها همون چارشنبه شب رفته بودن.

رسیدیم و اون شب شب عیجیبی بود... حرفام با میم توی بالکن..آخه لعنتی تو نشستی کنار ِ من داری از آدم بگا.ی یای خاطره بگ ای یای خانه . دری ا بم میگی؟ سیم تو می وید یور فاکینگ برو که! چی میشد بگم. انرجیش گرفته بود منو..

فرداش؟ عیجیبترین 24 ساعت ِزندگیم... کارای عجیب حرفای عجیب ساز زدنای عجیب....موزیکای عجیب..عکس ... صبونه و ناهار خوشمزه..باید بر می گشتم اما پای رفتنم نبود..زنگ زدم مدیرمو بیشتر موندم...اون شب تو بالکن با چشمای بسته کنار ِ هم..موزیکا...انرجیها...حالای خوب..

از اون؟ وقتی که یه خار کنار ِ لباسم دید و گف مسافر داری..همون موقعی که دا م ا هی هم پلی بود..اون خار الان تهران تو یه شیشه نگه داری میشه :)

عکسای خوبی هم ازم گرف ه تو اون سفر...

بیست و دوم ِ آذر بود که با شقی یه کار جالب کردیم... لازم بود که اولین بارش باهم باشه که بعدن دیگه دست ِ خودمون باشه...رفیقای وفادار بهم :)

پنجشنبه جایی نرفتم! ولی جمعه ی مبسوطی با پرس داشتم...به صرف صبونه ی خوب..حرفای زیاااد..کافی و لش کردنای به جا و خوردن و وقت گذرونی ِ با کیفیت...

سارا هرو دیدم بالاخره...قشنگترین اتفاق ِ این حوالی اون شب بود...شب ِ چارشمبه ی 10 آذر! نه نه نمیخوام جو بودم اما اون شب یطوریم شد..قطعا یطوریم شد..دلی که بسته بودمش به تخت دوباره دست و پاشو یکم باز کردم...من نه شاید...سارا گره هاشو باز کرد..از لحظه ای که ناخودآگاه دستمو بردم تو کیفم شروع شد...وقتی نشونش دادم انگار که کوه حرفای چند وقته سر باز کرد...خودمو می دیدم که عین دختر بچه های 4 ساله نشستن به حرف زدنای بدون حد و مرز...جلوی خودمو نگرفتم..یعنی حتی عقلمم ساکت نشسته بود فقط گوش می داد... همش به خودم میگم وقتی حسی بتونه اشک ِ نفر سومی در بیاره یعنی راسته...یعنی هست...اونم یه دختری مثه سارارو...نمیدونم واقعن...اما شب ِ جالبی داشتم.

یه سفری هم واسه همین تعطیلات جور شد که نرفتم..که شقی ترمزمو کشید گف بشین سرجات عشق و حال بسه..راس می گف خب...رقیبم قرار بود ببرم تازه! بعدن فهمیدیم هرجوری بوده رفته! عجیب عجیب...

بعد یه دورهمی یادمه رفتیم که اولین گدرینگ من و ه و شقی محسوب می شد.. یکی دو تا دیت داشتم از الکی چون با خودم لج کرده بودم بعد از حرفام با سارا...که دومی هس حتی فعلا...

بعد سرِکار خیلی مشکل هست..که باعث و بانیِ همش خودمم! من مقصر ِ اصلیِ بگا رفتنِ خودمم تو این زمینه که حالا از همین امروز یک شنبه چهاردهم آذر به خودم گفتم که آدم شه.

گرچه..اگر بخوام از خودم بگم...نمیدونم چمه..نمیدونم اسمش جوه...اشتباهه...خستگیه...من تو بیراهه م حس می کنم.. نمیدونم چه مرگم شده..حتی تا قبل از امروز که ببینم همه چیزایی که براشون جون کندمو بدست اوردمو دارن ازم میگیرن نمیدونستم قضیه چقد جدیه اما امروز فهمیدم! در من یه مریض روانی نشسته که باید بره . باید بهش بگم بازی تمومه. بیخیال شه. باید بندازمش بیرون تا قبل از اینکه منو شکست بده. من از منی که الان هست می ترسم... فکر می کنم خودمو واردِِ چیزایی کردم که در عین بی فایده بودن برام ضرر دارن حتی...با اینکه به چشم نمیان..میخوام ببندم حلقه ی معاشرتامو واسه چند وقت..همین روزاس که اگه بهتر نشم شاید یه عکسی بزارم تو چنل و بگم سارری وی آر کلوسد! یه انرژی ِ منفی ای انگار داره از جایی به من میرسه ( شایدم دارم اینجوری خودمو گول می زنم!) اما دو هفته فقط دو هفته وقت دارم به خودِ قبلیم برگردم. این اگه منه من نمی خوام این باشم. میخوام اون قبلی ِ باشم...

یه صدای دیگه تو ذهنم میگه نکنه اینا تاثیرِ لایف استایلته؟ کع فلان کارو کردی و فلان ... نمیدونم...می ترسم..

بعد از بیرون؟ پیکچر تا حدی درسته! خنده داریش اینه که نزدیکترینِ آدما بهم متوجه کوچکترین تغییری نمیشن !

چمیدونم ! من وقت کم دارم..وقتی که دارم کفاف ِ زندگیمو نمیده! من 48 ساعت اگه داشتم آدم نرمال تری بودم..من آدمه یه دل داره زیبایی هسم..نه که فک کنین خوبه ها نه! دهن سرویسیش مال وقتای مثه الانه...

من الان نه میتونم عقب برم نه جلو..نشستم بهتم برده! نمیدونم از کجاش شروع کنم از کجا بیخیال شم...

من شاید یادم نبوده انرژیم محدوده..فک کردم هر چی برم هر کار کنم بازم همون قد انرژی دارم اما نداشتم...واقعن نداشتم..باید از این به بعد بیشتر مراقب ِ خودم باشم لابد...

برچسب: نویسنده: بهار محمدی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 13:43

صفحه بندی