خیلی پیشتر باید می نوشتم. نه وقتش بود. نه حوصله ش. نه می دونستم از کجا باید بنویسم. کلافگیِ زیادی داشتم. الان خب آرومترم. و البته هفته ی گذشته ی شدیدا سرکار شلوغ بودم جوری که شبا تا 8 9 سرکار بودم و حتی روز ِ عیدم کار کردم.
همون شنبه شب ریخته بودم به هم. فک کرده بودم خب گند خورده به همه ی باورم. بعد خب پیش خودم می گفتم فقط چرا؟ دروغ لازم نبود آخه اصن که! اما ری اکشنی نشون ندادم. تنها ری اکشنم این بود که به شان گفتم دو شات دیگه تو مهیتوم بریزه. خوبیه اینکه رفیقت کافه چی باشه. خوشال بودم که حداقل بیرون از خونه م و دوستام دور و برمن. گرچه جدن از تو خالی کرده بودم. فرداش به یه حال و احوال پرسی ِ ساده گذشت. تا روزی که رسیدیم به آخر تابستون. من دلم میخواس ببینمش تو آخرین روز ِ تابستون و همیشه یکم الکل به شما جرات بیشتری میده. ببینمت؟ اره . فلان جا. رسیدم وسایلمو از در عقب پرت کردم تو و بغلش کردم. بعد انقد خووب بود که فاینالی ما در هشیاری باهم صبت می کردیم. نمیدونم چی میشه که خودش می فمه میشینه به توضیح دادن. هیچی . مهم اینه که دلم گواهه درستیه :) همین. هیچی دیگه دو ساعتی به چرخ زدن و حرف زدن گذشتو بوس لپیم که کشوند رو لبشو تموم. اومدم خونه. بعدش؟ هیچی. هیچیِ هیچی. اما دلم آرومه همین.
خب از ک س ناله های عشقی که بگذریم :)))) این هفته باشگاه نرفتم که عذاب وجدانیم. آخر هفته هم خیلییی چیز میز با پرس و خونواده و سارا خوردم.
دو شبشو با شقی زدیم جاده. دوتایی. خیلی خوش گذشت. خوردیم و رفتیم. آخرین شب تابستونو دوتایی تو جاده میگون گذروندیم به انضمام الکل و دل و جیگر و موزیک :)
پنج شنبه پرسو دیدم. چققدددر حرف زدیم و چیز میز خوردیم و خرید کردیم و خوش گذروندیم. پرس دراگمه. باید ببینمش. و این روزا؟ ما نان استاپ هر روز زیاد زیاد با هم حرف میزنیم. بدنامون لازم داره همدیگرو انگاری همش.
شبش در خدمت ِ خانواده بودم. رفتیم به شام و فلان. بعد؟ اعتیاد ِ جاده ایم باعث شد ببرمشون اونجاهارو بهشون نشون بدم و رانندگی کنم خودمم.
کلن رانندگی واسه من تمدد اعصاب میاره. وقتایی که دیگه خیلی مغزم هپلیه با رانندگی بهتر میشم.
خلاصه دیگه دو برگشتیم.
صبشم البته ظهرش زه زه جانمو دیدم و تولد بازیه ریزی کردیم و یه عااالمه برانچ خوردیم و یه عالللممه حرف زدیم. زه زه؟ نرمه. روحش و حرفاش. نرم و سفید و پنبه ای. دیدنش حال خوب کردنیه.
بعد شبشم؟ سالمترین شب ِ زندگیمونو گذروندیم. پاشدیم با شقی رفتیم باشگاه و پیاده روی کردیم و غذای سالم خوردیم و بدون bottle شبو تموم کردیم .
همینا دیگه.
وای به نظرم پستام خیلی سطحی ِ مسخره س :)))) مبتذل و چیپه اصن :)))))
آقا! پاییز شده شا :)
آلبوم پ ی ر شدیم و اینام اومد. اوووم so so ئه دیگه. حالا باید گوشش کنم یه چند بار اما س ه م منیشو دوس دارم با شب ِ مائه با اونایی که از قبل اومده بود با ای بد ن. ی .
برچسب:
نویسنده: بهار محمدی