اما الان جدن دلم می خواد بنویسم. با عذاب وجدان فراوان پس می نویسم :دی
هفته ی پیش؟ من کلن دو هفته س که رو شلوغ ترین دورای کاریم. هفته ی پیش یک شنبه کراش ! ( وای چه اسم مبتذلی :))) اسمشو فک کنم اینجا گذاشته بودم سی اما الان خوشم میاد بگم کراش :)))) منو شقیو دعوت کرد به ایونتشون ( خب من الان بنویسم اینجا به دیتیلز که تابلو میش همه چی!:)) ) چقد پرانتز شد. هیچی آقا اصن مارو دعوت کرد یه جایی نزدیکای شمال با 40 نفر.
بعد من از سه شنبه تا آخر هفته رو مهمون داشتم. اجازه رو از خونه گرفتم اما کارو نمیدونسم چجوری بپیچونم که خیلییی عجیب خود مدیرم چارشنبه بم گف تو خسته ای فردا رو میخوای نیای سر کار!!! مگه داریم آخه اصن. منم از خدا خواسته.
چارشنبه شب بک پکمو پر کردم و صب پنج شنبه زدیم به جاده تا جمعه شب. خب. من نه رفتنه با کراش رفتم نه برگشتنه چون ترجیحم ماشین آفرود بود :دی قشنگ خستگی این دوهفته رو از تنم در اوردم و از پردیس موقع رفت تا بابایی موقع برگشت بالا بودم :)) اونجا؟ یه آنی داشت اون سفر که میخوام فقط به اون فکر کنم و بس.
اونجا یه جمعی بودیم که نشسته بودیم دور هم می گفتیم می خندیدیم ساز می زدیم و فلان. بعد من یه چیزی فمیدم از خودم وقتی که HIGHم و اینا نباید فقط بشینم یعنی حتمنی باید برقصم وگرنه فس میشم. بعد من دیگه دیدم سرم درد می کنه و میزون نیسم رفتم وسط ِ باغ ماشینو روشن کردم و موزیکای خودمو پلی کردم و بعد یه سریا اومدن. اون دو سه ساعتی که اونجا بودم عالی بود. نه عکسی نه فیلمی هیچی ازش ندارم. رو به ویوی بیرون که یه خونه بود یه درخت تو مه و پشت به همه ِ آدما، صدای شیکر ِ کراش و بارون چقدر رقصیدیم. یادم می مونه اون تایمو حرفارو اکتارو :) یادم میمونه بعدشو حتی. مرسی ام حتی از بزرگ که اومد و ذهنم آرومتر شد. آره خب دیدن یه چیزایی ام سخت بود برام یا حتی فهمیدن ِ یه سری چیزا :) که هی میاد تو ذهنم. من اما؟ حاجی قوی تر از چیزیم که فکرشو می کنم خودم حتی.
سفر خیلی خوبی بود در کل...کلی دوستی ِ جدید و کلن فان و اتفاقای باحال و عکسای خوب خوب. میدونی؟ هنوزم میگم انرژی ِ زیادیه که به کائنات میدیم. یک ماه پیش من هیچکدوم از این آدمای نزدیکشو نمی شناختم. برام همه اسم بودن الان خب؟ خیلی فرقه. برگشتنی دیدم اِ 30 سپتامبره ... 1 سپتامبر رفته بودیم شمال و حالا 30 ام داریم برمی گردیم. بعد یهویی به خودم گفتم خب بسه دیگه. یک ماه دیگه :) بعدش؟ یاد اون دیالوگ فیلم سوییت نو مبر افتادم... بعد از همون شب یه جور دیگه ای آرومم. حالا دیگه از اون madnessئه و هیجان زیاده افتادم و این اتفاق خوبیه برام.
حالا بگذریم. عکسای سفرمو دوس دارم. یدونه ای دارم که کراش ازم گرفته که بین همه ی آدما من دارم به دوربینش نگاه می کنم. به همه نشون میدم میگم نگاهم چقدر تابلوئه که خوشم میاد ازش و نمیخوام نشون بدم :))) بعد خب؟ حالم خووبه که از همه ی اون دورووریاش از همه نظر بهترم :دی خیلی خود شیفتگی این حرف اما بودم. حالا دیگه اگه بد سلیقه میخواد باشه که it's up to him :)))
بعدددش دیگه دیگه..آقققا ماشین ِ ما جدن درس شدش مثکه. والا یه تومنی ما خرج ایشون کردیم اما اشکال نداره درس شده باشه بقیه ش مهم نیسش اصن.
بعد روند کاهش وزن و سایز و فلان قشنگ داره میره جلو و من راضی تریییینم. فرم پاهام عوض شده و من از این قضیه راضیم. به شدت سالم خوار شدم و به موقعش اگه با دوستی بیرونم اسنک و جانکم میرم اما بای دیفالتم سالم خوریه شبا شام نمی خورم. با شقی سعی می کنم خیلی بیرون چیزی نخوریم.
بعد از مدتها رفتم خرید. رفتیم خرید با شقی. ماها خیلی وقت بود که خرید مانتو و فلان نمی کردیم اونقد. چون تارگتامون چیزای دیگه ای بود.
یکم راجع به استایل و این صبتا بخوام براتون صبت کنم و برم رو منبر اینکه. من استایل خودمو قبول دارم :))) وای لقب مضحک ترین نویسنده ی قرنو بدن به من. کلن؟ سبک کلاسیک طورو هنوزم فیوریتمه. بعد این کلاسیک طوره خیلی وختا میره سمت مردونه. یعنی کفش مردونه طور و پیرهن و شلوار مثلن و مانتویی که فرمش کت طور باشه و روسری. این چیزیه که من واسه سرکار و جلسه و یه سری قرارام دوس دارم. از اون ور وری هست که مانتوهای بلند و لخته که با صندل یا یه کفش سبک و کیف کوچولو و شال بلند پوشیده میشه. رنگ؟ خب طیف رنگی مورد علاقه م کرمه که بهم میاد. بعد مشکی ام دوس دارم. یوختایی اصن سراپا مشکی می پوشم. یوخنا مشکیه که بهش یه روسری یه یه بلیز شلوغ بش اضافه شده. یعنی اینجوری که همه چی مشکیه یه المان ِ فوق العاده رنگی اون وسطه. پاییز؟ کرم-قهوه ای . امسال اما؟ طوسی-خردلی :) مثلن اولین ستی که دارم جمع یه پانچ طوسیه که زیرش بلیز خردلی داره و با یه شال رنگی اس پرینگ فی لد ( که رنگاش تم پاییزه داره) ست میشه که لازمه براش یه شلوار/ لگین ِ ذغالی طوسی خریداری شه. چرا می گم شال اسپرینگ ف یلد ؟ که بتون توصیه کنم حواستون به تک و توک شالایی که داره باشه. چون من فنشونم و قشنگن جدن ( البته دارم راجع به کالکشن فال / وینتر صبت می کنما تو تابستون اینا اصلن)
بعد یه عادت ِ دیگه ام..اینکه اعتقادی به هماهنگی رنگ کیف و کفش ندارم! نمی دونم چرا. برعکس بدجور طرفداری هماهنگی بلیز یا تاپی که زیر مانتو و پالتو پوشیده میشه با شال هستم.
راجع به اکسسوریز دیگه سرتونو در نمیارم. بعدنا می گم بتون :)
نوشته این پست از صبح دوشنبه شروع شد و الان ظهر ِ سه شنبه س که تموم شد.
امروز بعد از ظهر با پرس داریم که خیلی ام سکسی قراره باشه.
بعدن نوشت :ا ِ یادم رف بگم یه سری تصمیم واسه اتاقم دارم و عروسکامو می خوام بریزم بره و یه تخته ی گنده ی چوپ پنبه ای گنده بزنم به دیوارم.
خیلی حرف دارما اما بسه واسه الان
برچسب:
نویسنده: بهار محمدی